امروز حالم خیلی بد است، خرابه خراب.شبها بیدار هستم و روزها در خواب درست مانند خفاش.فکر کنم معشوقه این حیوان عجیب و غریب هم به او بی وفایی کرده که در بین تمام حیوانات انگشت نما شده بیچاره روزها می خوابد اما شبها بیدار هستند.امروزظهر وقتی از خواب بلند شدم گرفته حال بودم، غمگین بودم، عصبی بودم، مرگ داشتم نمی دانم چرا ؟ البته که تو خبر داری درست است؟ آری معلوم است، میدانم که برای تو اهمیت ندارم چون مانند یک دستمال توالت مرا به سطل زباله انداخته ای.آری جانم برایت می گفت وقتی افسرده هستی وقتی حال روحیت خوب نیست وقتی غمگین هستی آن زمان است که خبرهای غم انگیز به سراغ تو می آید، انگار این دوتا لازمه همدیگر هستند، بهتر است اینگونه بگویم اگر انسان رنجیده خاطری در دنیا وجود نداشته باشد هیچگونه اخبار ملال آور هم وجود ندارد.اگر روزی غمگین نباشی خبرهای اندوه بار نمی شنوی یخ های قطب شمال آب نمی شوند، بی آبی نداریم، اختلاس نمی کنند، هیچ تصادفی رخ نمی دهد.چرا؟ زیرا خوشحال هستی.من که داغ نبودن و دوری تو را داشتم، طرد شدن از طرف تو به آن اضافه شد، اخراج از کار لازم بود ؟ حمله جبهه هوای سرد و بارش برف در نبود گاز دیگر چه گرفتاری است؟ مرگ دوست خوبم آقای نوری چرا؟ زویا چه کسی یا چه چیزی اینهمه مصیبت را برایم مهیا کرده است؟ دنیای من در حال نابود شدن است فکر کن اگر دنیای هر کدام از ما انسانها خراب شود چه بر سر این جهان به این بزرگی می آید؟ فکر میکنم دیگر حرفهایم برای تو اهمیت و مفهومی ندارد با خود میگویی این مردک دیوانه شده است.میخواهم آنطور که میخواهم زندگی کنم میخواهم هر روز با مردم بجنگم فحش بدهم دزدی کنم چه کسی می خواهد مانع من شود؟ زویای ه.... دخترک مجنون حقارت از تو میریزد تو یک ف....
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ماهان ایمانی
تاريخ: شنبه
15 بهمن
1401 ساعت: 17:53