خرید بک لینک
خلاصه قسمت‌های قبل: زویا و میلاد در سنین جوانی عاشق یکدیگر شدند؛ اما بعد از مدتی زویا به فرانسه رفته و میلاد بر اثر این اتفاق دچار ضربه روحی شد. او تصمیم به نابودی خود می‌گیرد؛ اما توسط شخصی منصرف می‌شود. بعد از 50 سال زویا به دادگاه فراخوانده شده تا نسبت به قتل میلاد از او بازجویی شود، قتلی که نه تاریخ آن مشخص است ونه مکان آن.زوشا نوه زویا وقتی از این اتهام باخبر می‌شود نسبت به مادربزرگش دچار شک و تردید ‌شد، او زویا را زنی توانمند، مهربان با عواطف پاک انسانی می داند، زویا تصمیم می گیرد ابتدا بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

من کامران هستم، اگه از خودم بخوام صحبت کنم می تونم این چند جمله رو بنویسم، لاغر، قد متوسط، پوست تیره، چشم های خرمایی صورت کشیده موهای سیاه و حالت دار، بچه چیزهایی علاقه دارم؟ مثل همه پسرها به ورزش اونهم فوتسال سالنی، درون گرا هستم و نمی دونم چه تیپ شخصیتی دارم، مدرک دانشگاهی دارم و در یک شرکت مشغول گذران زندگیم.چیزی که میخوام تعریف کنم مربوط به یک دور همی دوستانه هست که بخشی غمگین و بخشی خنده داره.با دوستانی که سالهای زیادی رو با اونها بازی کردم قهر بودم دعوام شده و کلاً با این بچه ها زندگی کردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

آنچه گذشت.میلاد بعد از جشن نامزدیش با شادی متوجه شد خواهر و برادرانش تصمیم گرفته اند به ویلای پدر سعید بروند.ادامه داستان.قسمت 2من و شادی و منیژه در ماشین خودمان که سمند سفید با شیشه های دودی داشت نشستیم، مهرشاد و امیر با ماشین شاسی بلند سعید جلوی ما حرکت کردند، مقداری تنقلات خریدیم و با چند سیخ و دو کیلو گوشت گوسفند و جوجه و پنیر کبابی، قارچ و پیاز، منقل، چند کیلو سیب، هلو، یک عدد هنداوانه بزرگ، خربزه مشهدی و بدون گوجه فرنگی به سمت دماوند حرکت کردیم.یکی از ویژگیهای آقا مهرشاد اینه که هیچ وقت وسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

آنچه گذشت:میلاد بعد از جشن نامزدیش با شادی متوجه شد خواهر و برادرانش تصمیم گرفته اند به ویلای پدر سعید بروند.بعد از رسیدن به ویلا سعید پیشنهاد می دهد مواد مخدر تهیه کرده و مصرف کنند مهرشاد مخالف این عمل است، بین او و سعید درگیری لفظی پیش می آید، اما بالاخره سعید دیگران را وادار می کند تا برای تهیه مواد مخدر به شهر بروند.ادامه داستانقسمت 3حدود ساعت هفت شب بود که چهار نفری سوار ماشین من شدیم سعید با سر باند پیچی شده عقب ماشین با امیر کنار هم نشستند و مهرشاد هم جلو نشست، بی هدف تو خیابون می چرخیدیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

آنچه گذشتمیلاد بعد از جشن نامزدیش با شادی متوجه شد خواهر و برادرانش تصمیم گرفته اند به ویلای پدر سعید بروند. بعد از رسیدن به ویلا سعید پیشنهاد می دهد مواد مخدر تهیه کرده و مصرف کنند مهرشاد مخالف این عمل است، بین او و سعید درگیری لفظی پیش می آید.در نهایت سعید موفق می شود تا حرف خود را به کرسی بنشاند، منیژه که خواهر دلسوز آنهاست با ترفندهای احساسی توانست غیر از سعید دیگران را از مصرف مواد منصرف کند.ادامه داستانقسمت 4حدود ساعت 1 بعد از نیمه شب بود که سعید از محسنات گل صحبت می کرد و همه رو تشویق کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

خلاصه قسمت‌های قبل: زویا و میلاد در سنین جوانی عاشق یکدیگر شدند؛ اما بعد از مدتی زویا به فرانسه رفته و میلاد بر اثر این اتفاق دچار ضربه روحی شد. او تصمیم به نابودی خود می‌گیرد؛ اما توسط شخصی منصرف می‌شود. بعد از 50 سال زویا به دادگاه فراخوانده شده تا نسبت به قتل میلاد از او بازجویی شود، قتلی که نه تاریخ آن مشخص است ونه مکان آن و نه جسدی بجا مانده است.زوشا نوه زویا وقتی از این اتهام باخبر می‌شود نسبت به مادربزرگش دچار شک و تردید ‌شد، او زویا را زنی توانمند، مهربان با عواطف پاک انسانی می داند، زویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

خلاصه قسمت‌های قبل: زویا و میلاد در سنین جوانی عاشق یکدیگر شدند؛ اما بعد از مدتی زویا به فرانسه رفته و میلاد بر اثر این اتفاق دچار ضربه روحی شد. او تصمیم به نابودی خود می‌گیرد؛ اما توسط شخصی منصرف می‌شود. بعد از 50 سال زویا به دادگاه فراخوانده شده تا نسبت به قتل میلاد از او بازجویی شود، قتلی که نه تاریخ آن مشخص است ونه مکان آن و نه جسدی بجا مانده است.زوشا نوه زویا وقتی از این اتهام باخبر می‌شود نسبت به مادربزرگش دچار شک و تردید ‌شد، او زویا را زنی توانمند، مهربان با عواطف پاک انسانی می داند، زویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

سلام آقای (میم) خوبید آقای میم؟ صبح بخیر آقای میم، تنها هستید آقای میم؟ دیدینش آقای میم؟ امروز جواب دادش آقای میم؟حرف های مزخرف تمومی نداره، از این حرف ها خسته شدم، بدم میاد، حالم بهم می خوره و دوست دارم در جواب هر کسی که گفت آقای میم برگردم به طرفش و یک اوق حجم دار بزنم تو صورتش درست مثل یک سال پیش.استفراغی که باعث شد تا گند بزنم به زندگیم.دیگه بسته، باید تصمیم خودم رو بگیرم یعنی تصمیم گرفتم فقط باید اراده کنم و انجام بدم، درست از همون نقطه ، دقیقاً همون کافه رستوران میرم، از همون جایی که تموم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

آنچه گذشت:آقای میم صاحب یک شرکت تجاری بود. از خصوصیات او گوشه‌گیری و خجالتی بودنش است، آقای میم بصورت اتفاقی در یک مهمانی با خانم الف آشنا می‌شود و تصمیم می‌گیرد با او ازدواج کند.دوستان آقای میم یک جشن در کافه نوژان ترتیب می دهند و قرار بود که در این جشن آقای میم علاقه خود را به خانم الف بیان کند اما در لحظه آخر آقای نون دو گیلاس شراب به هر دوی آنها می‌دهد متاسفانه آقای میم به الکل حساسیت دارد و باعث می‌شود تا به صورت خانم الف تگری بزند این حرکت آقای میم باعث می شود تا مسئله ازدواج منتفی شود و خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

- در تمام عمرم سعی کردم مثل بقیه آدم ها باشم، منظورم اینه که بگم، بخندم، شوخی کنم، فحش بدم.آره فحش بدم!!! تعجب کردی؟ فحش دادن عادی نیست یا من انجام بدم خلافه؟ اگه معمولی و متداول نیست پس چرا جامعه با این بددهن‌ها دوستانه رفتار میکنه؟ پس اگر فحش بدم آدم بدی میشم؟ بی ادب هستم؟ تا به حال فکر کردی بین من و تو همیشه این منم که کارهای سخت انجام میدم؟ یعنی تا به حال شده فکر کنی؟ الان که داریم سقوط می‌کنیم چه راه حلی داری؟ تا به حال شده از این مغزی که تو جمجمه قایم کردی استفاده کنی؟اصلاً من نمی فهمم چراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

فکر میکنه من نمی بینم هر وقت جلوی این خونه میرسم یواشکی از پشت پنجره مراقب منه، ای دختر بازی گوش نمی دونم عاشقم شده؟ یا بازیش گرفته، شایدم تنهاست و دوست داره با کسی حرف بزنه؟ چه کسی هم بهتر از من؟ ولی زبون من رو که بلد نیست!! عجیب اندر عجییبه.به من چه که نگاه میکنه اصلاً چه دخلی به من دارد؟غذا که خوردم میرم.اینقدر نگاه کنه که خسته بشه، البته نا گفته نمونه من هم مقصرم یعنی از رفتارش خوشم میاد بعضی وقتها چشم تو چشم میشیم، من نگاه میکنم اون نگاه میکنه من پلک میزنم اون پلک میزنه بالاخره یکی از ما خسته میشه کم میاریم و بعد هر کدوم به سمتی میریم، فردا دوباره همین داستان پیش میاد.من از صدای اون خوشم میاد ولی از دلش بی خبرم نمی دونم چرا با من اینکارو میکنه.اون زمون که من برا خودم آدمی بودم این دختره هنوز بدنیا نیومده بود.هی پسر چه دنیایی داشتیم، یعنی یه روز میشه دوباره منم آدم بشم؟ مثل همون وقت ها، چه زندگی داشتم، بروبیا ، کیا بیا، آخ آخ آخ تف به این دنیای بی ارزش انگار منتظره تا یک آدم بزرگ بشه به همه چی برسه بعد یکدفعه از اون بالا شطرخ پرت بشی پایین ، پایین چه عرض کنم با خاک یکسان یعنی بتپونن تو خاک، لگد مالش کنن آخه ما هم یه روزی آدم بودیم نکنید اینکارو درست نیست تف به این دنیا.صبر کن ببینم این دختره داره از من عکس میگیره؟ بزار براش یه ژست بگیرم، آهان الان چطوره ؟ خوشت آمد؟ بیا یه عکسم اینطوری از من بگیر، صب کن صبر کن حالا بگیر.داشتم میگفتم خیلی وقت پیش که برا خودم آدم بودم از این دوربین های کداک مد بود تازه فلاش یک بار مصرف هم داشت، آمریکایی بود لامصب چه عکس هایی میگرفت ولی دوهفته طول میکشید تا چاپ بشه و ببینیم چه شاهکاری هستیم انگار تا به حال خودمونو تو آینه ندیده بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 17:53

امروز حالم خیلی بد است، خرابه خراب.شبها بیدار هستم و روزها در خواب درست مانند خفاش.فکر کنم معشوقه این حیوان عجیب و غریب هم به او بی وفایی کرده که در بین تمام حیوانات انگشت نما شده بیچاره روزها می خوابد اما شبها بیدار هستند.امروزظهر وقتی از خواب بلند شدم گرفته حال بودم، غمگین بودم، عصبی بودم، مرگ داشتم نمی دانم چرا ؟ البته که تو خبر داری درست است؟ آری معلوم است، میدانم که برای تو اهمیت ندارم چون مانند یک دستمال توالت مرا به سطل زباله انداخته ای.آری جانم برایت می گفت وقتی افسرده هستی وقتی حال روحیت خوب نیست وقتی غمگین هستی آن زمان است که خبرهای غم انگیز به سراغ تو می آید، انگار این دوتا لازمه همدیگر هستند، بهتر است اینگونه بگویم اگر انسان رنجیده خاطری در دنیا وجود نداشته باشد هیچگونه اخبار ملال آور هم وجود ندارد.اگر روزی غمگین نباشی خبرهای اندوه بار نمی شنوی یخ های قطب شمال آب نمی شوند، بی آبی نداریم، اختلاس نمی کنند، هیچ تصادفی رخ نمی دهد.چرا؟ زیرا خوشحال هستی.من که داغ نبودن و دوری تو را داشتم، طرد شدن از طرف تو به آن اضافه شد، اخراج از کار لازم بود ؟ حمله جبهه هوای سرد و بارش برف در نبود گاز دیگر چه گرفتاری است؟ مرگ دوست خوبم آقای نوری چرا؟ زویا چه کسی یا چه چیزی اینهمه مصیبت را برایم مهیا کرده است؟ دنیای من در حال نابود شدن است فکر کن اگر دنیای هر کدام از ما انسانها خراب شود چه بر سر این جهان به این بزرگی می آید؟ فکر میکنم دیگر حرفهایم برای تو اهمیت و مفهومی ندارد با خود میگویی این مردک دیوانه شده است.میخواهم آنطور که میخواهم زندگی کنم میخواهم هر روز با مردم بجنگم فحش بدهم دزدی کنم چه کسی می خواهد مانع من شود؟ زویای ه.... دخترک مجنون حقارت از تو میریزد تو یک ف....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 17:53

قاضی رو به زویا کرد و گفت شما قسمخوردهاید که بهجز حقیقت سخن دیگری نگویید، شما تعهد دادهاید که روایت ساده و در ضمن حقیقت ارتباط خود را با آقای میلاد بهصورت شفاف بیان کنید، دادگاه این خطا را بهعنوان لقلقه زبان نادیده میگیرد یکمرتبه دیگر به شما خاطرنشان میکنم ما اینجا جمع شدهایم تا عدالت را بهخوبی انجام دهیم کسی که در این پرونده او را به نام میلاد صدا میکنیم شخصی است که با شما حشرونشر داشته است اکنون او در قید حیات نیست؛ اما طبق اسنادی که داریم آخرین نامههای او برای شما ارسال شده گفتههای شما هم مبین این حقیقت است در این دادگاه شما بهعنوان تنها متهم احضار شدهاید؛ اطلاعات ارزشمند شما باعث میشود تبرئه شوید و یا افراد گناهکار را دستگیر و به سزای عمل خود برسانیم بهاینترتیب جامعه ما از آسیب بیشتر مصون میماند با من موافق هستید؟زویا گفت: بله آقای قاضی من متوجه این موضع هستم و در بیان حقیقت بیشتر دقت میکنم.منشی دادگاه رو به زویا گفت: نامه نهم خوانده شد لطفاً نامه دهم را برای حاضران بخوانید.زویا چندبرگه را دستبهدست میکرد رفتار او نشان میداد انگار مایل به خواندن نیست و به دنبال بهانهای برای تمامشدن این جلسه است، همه منتظر شنیدن این نامه بودند؛ اما زویا منتظر تمامشدن این لحظات بود بالاخره عینک خود را جابهجا کرد و شروع به خواندن کرد.اولش یکم سخته اما کمکم عادت میکنی به صبحهایی که کسی نباشه موقع باز شدن چشم هات صبح به خیر بگه، به اینکه وقتی تو خودت میری؛ کسی نیست ناز تو بکشه و از اون حال دَرِت بیاره، یاد میگیری خیلیها ممکنه بیان و برن، ولی آخرش بهجز خودت هیچکسی برات نمی مونه، خودت و رو غرق درس و کار و زندگی میکنی تا یکوقت یادت نیاد چقدر تنهایی؛ چقدر دنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 17:53

صفحه بندی