خلاصه قسمتهای قبل: زویا و میلاد در سنین جوانی عاشق یکدیگر شدند؛ اما بعد از مدتی زویا به فرانسه رفته و میلاد بر اثر این اتفاق دچار ضربه روحی شد. او تصمیم به نابودی خود میگیرد؛ اما توسط شخصی منصرف میشود. بعد از 50 سال زویا به دادگاه فراخوانده شده تا نسبت به قتل میلاد از او بازجویی شود، قتلی که نه تاریخ آن مشخص است ونه مکان آن و نه جسدی بجا مانده است.
زوشا نوه زویا وقتی از این اتهام باخبر میشود نسبت به مادربزرگش دچار شک و تردید شد، او زویا را زنی توانمند، مهربان با عواطف پاک انسانی می داند، زویا تصمیم می گیرد ابتدا بیگناهی خود را به خانواده اش ثابت کند از اینرو دفتر خاطرات خود را همراه با نامه های میلاد به زوشا می دهد، زوشا با خواندن آنها به نتیجه خاصی نمی رسد وبیشتر سردرگم می شود تا اینکه زویا متوجه می شود که مادر بزرگ با شنیدن آهنگی قدیمی دچار فوران احساسات روحی می شود و کمی بعد مادر بزرگ دفترچه ای را همراه با یک پیراهن که اثر لکه هایی بر آن مانده است را به زوشا می دهد. این دفتر از کجا آمده و موضوع پیراهن چیست؟ زوشا با دیدن آنها دچار شوک روحی می شود و فکر می کند مادر بزرگ میلاد را به هلاکت رسانده و شاید او هم سرنوشت میلاد را داشته باشد از این رو داد و فریاد می کند.
ادامه داستان.
او دیوانه وار فریاد می زد چشمهایش از حدقه بیرون زده بود گلویش خشک شده و لبانش به سفیدی می زد دم به دم بر بلندی صدایش افزوده می شد یک لحظه هم از فریاد کشیدن دست بر نمی داشت.
زویا با سراسیمگی به او نزدیک شد سعی کرد او را در آغوش گیرد اما زوشا مانع نزدیک شدن زویا می شد و سعی می کرد از دست مادر بزرگ خلاص شود و خود را به بیرون اتاق پرت کند اما نتوانست خود را به طرف دیوار پرت کرد تا شاید بتواند موقعیت خود را تغییر دهد اما بی فایده بود زویا محکم او را گرفته است.
لحظات سخت و دشواری بر هر دوی آنها می گذشت قلب دخترک به شدت می تپید رفته رفته توان او کاهش پیدا کرد ابتدا دستهایش بی رمق شدند و زانوانش سست گردید، اندکی گذشت تا هر دو به زمین نشستند زوشا خود را بی تعقل در آغوش زویا جای داد و آرام آرام گرمای بازوان و صدای قلب مادر بزرگ بر زوشا اثر کرد پلکهای زیبایش را به آهستگی فروبست تا احساس خوبی که از زمان کودکی در آغوش مادر بزرگ داشت را یکمرتبه دیگر تجربه کند.
هنوز نفس نفس می زد ولی ضربان قلبش کمتر شده بود چشمهایش بسته بود و می لرزید گونه های زردش نشان از ترس و وحشتی بی اندازه را نشان می داد زویا او را کشان کشان به طرف صندلی برد و بر روی آن نشاند بطری آب را به لب او نزدیک کرد زوشا کمی نوشید نفسی تازه کرد اما هنوز جسارت باز کردن چشمانش را نداشت انگشتان نرم و لطیف مادر بزرگ به سر و صورت زوشا کشیده می شد.
زوشا فکر کرد چگونه این دستان گرم و انگشتان لطیف باعث مرگ انسانی شده است؟
نه این غیر ممکن است.
یعنی مادر بزرگ آن هنگام که جوان بود باعث کشته شدن جوانی شده است؟ عاشقی که دیوانه وار او را دوست می داشت، مگر یک زن غیر از عشق چه می خواهد؟ تمام دختران دنیا آرزوی چنین مردی را دارند پس چه به چه دلیل مادر بزرگ از میلاد فرار می کرد؟ او میلاد را با دستان خود کشته است یا اینکه کسی را اجیر کرده؟ حتی اگر این عشق یک طرفه بود او حق نابودی کسی را نداشت.
در لحظه ای که میلاد در حال جان دادن بود مادر بزرگ چه عکس العملی داشت؟ میلاد چیزی گفت بود؟
دستی که دفترچه را در تمام این لحظات محکم گرفته دیگر سست شده و رهایش کرد. دفترچه به آرامی به کف اتاق افتاد و زوشا به آن خیره شد.
زویا: چیزی نشده دخترم نگران نباش.
خواست دفترچه را از زمین بردارد که زوشا ته مانده قدرت خودرا جمع کرده و سعی کرد مانع برداشتن آن شود اما فقط توانست به سختی خود را تکانی بدهد زویا متوجه منظور او شد دفترچه را آرام روی پای زوشا گذاشت و دست او را بر آن قرار داد.
هر دو تا صبح روبروی هم نشستند.
**
گرمای آزار دهنده ای که ناشی از تابش اشعه خورشید بر پلک های زوشا بود احساس بدی را در او ایجاد کرد او فهمید که شب به پایان رسیده و زمان بیدار شدن است.
پنجره اتاق مادر بزرگ به سمت شرق قرار داشت و تقریباً ساعت هشت صبح نور خورشید به داخل اتاق می تابید البته قبلاً که برج پانزده طبقه ای که به تازگی روبروی آنها شده وجود نداشت قاعدتاً با طلوع خورشید اتاق مادر بزرگ روشن می شد.
خاطره دیشب در ذهن دخترک چرخ می خورد.
زوشا: چه کابوس وحشتناکی بود، یعنی حقیقت داشت و یا خواب بود، ممکن است دوباره چشمانم را باز کنم و دومرتبه همان اتفاق تکرار شود، نه...... نه، می ترسم، می ترسم از اینکه مادر بزرگ یک قاتل باشد، احساس خوبی راجع به او ندارم مرگ را در کنار او می بینم، چه شده است این چه سرنوشتی بود که گریبان مرا گرفته است؟
چرا صدایی از او نمی شنوم؟ آیا خواب است؟
او همیشه صبح زود بیدار می شد آیا اکنون بالای سر من ایستاده؟ یا اینکه در کنار من خوابیده؟ نکند او به من خیره شده و به قربانی بعدی خود نگاه می کند؟
این خیلات و مهملات چیست؟ نه این خیال و وهم نیست دختر، در هر صورت یک قاتل نزدیک توست.
زوشا آرام آرام چشمان خود را باز کرد و سعی کرد در همان محدوده دید خود همه جا را بخوبی نگاه کند.
صدایی شنیدم، مطمئنم که شنیدم از پشت سرم بود، اکنون کجا هستم؟ چه کسی صحبت کرد؟ شاید پدر و مادرم آمدند اما نه قرار است آنها یک سال دیگر در فرانسه بمانند اکنون کجا هستم؟ داخل اتاق؟ دیشب که داخل اتاق مادر بزرگ بودم، پس صاحب این صدا باید نزدیک در باشد، اما او کیست؟ چه می گفت یا چه می گفتند؟
غریبه: چشم الان تزریق می کنم.
ترس تمام وجود زوشا را تسخیر کرد، احساس می کرد نمی تواند دستهای خود را تکان دهد از وحشت پلکهایش را فشرد انگار با این کار دلهره او کمتر میشد خود را مانند کبکی میدید که سر خود را درون برف کرده است.
سوزش سوزن را احساس کرد خواست فریاد بزند اما نه اگر صدای شنیده شود؟ اگر مشخص شود بیدار هستم ممکن است مرا خفه کنند من می ترسم از خفه شدن می ترسم بر خیزم و فرار کنم؟ اصلاً نمی دانم آنها چند نفر هستند یعنی مادر بزرگ تنهاست یا افرادی را آورده است؟ از تزریق صحبت کرد پس دکتر اینجاست، اما کدام دکتر؟
لحظاتی بعد زوشا به همراه تمام ترسهای که داشت خوابید.
زویا: خوابیده؟
غریبه: بله خانم، خوابیده.
زویا: فردا قبل از اینکه بیدار شود اینجا باشید.
غریبه : چشم خانم.
ساعت 5 صبح روز بعد زنگ خانه به صدا درآمد و مانند روز قبل مردی با لباس رسمی به همراه یک کیف سامسونت کوچک وارد شد، او بدون اینکه راهنمایی شود راه خود را به سمت طبقه بالا طی کرد.
غریبه: سلام خانم.
زویا: چند لحظه پیش تکان خورد فکر کنم بیدار شود، لطفا سریع معاینه کنید.
غریبه ساعت خود را نگاه کرد، کیف را بر روی تخت گذاشت اسپری ضد عفونی را برداشت، هر دودست خود را تمیز و سرنگ را آماده تزریق کرد.
غریبه: این دومین روز است که تزریق می کنم، به نظرم تا سه روز دیگ کاملاً آرامش خواهد داشت، افکار پریشان ....
زویا: خب اگر تمام شده میتوانید بروید.
غریبه متوجه شد که زویا مشوش است و حوصله حرف زدن ندارد بنابر این بدون هیچ سخنی از جا بلند شد و خارج شد، زویا با انگشتانش موهای زیبای زوشا را نوازش کرد.
زویا: خب عزیزم با خودت چیکار کردی؟ این افکار پریشان از کجا آمده؟ کوچولی من فقط سه مرتبه دیگر باید آرام بخش تزریق شود و بعد آرام می گیری، فکر می کنم تحمل ماجرای میلاد را نداری، شاید من اشتباه کردم و نباید تو را در این ماجرا می کشنادم.
ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: ماهان ایمانی