- در تمام عمرم سعی کردم مثل بقیه آدم ها باشم، منظورم اینه که بگم، بخندم، شوخی کنم، فحش بدم.
آره فحش بدم!!! تعجب کردی؟ فحش دادن عادی نیست یا من انجام بدم خلافه؟ اگه معمولی و متداول نیست پس چرا جامعه با این بددهنها دوستانه رفتار میکنه؟ پس اگر فحش بدم آدم بدی میشم؟ بی ادب هستم؟
تا به حال فکر کردی بین من و تو همیشه این منم که کارهای سخت انجام میدم؟ یعنی تا به حال شده فکر کنی؟ الان که داریم سقوط میکنیم چه راه حلی داری؟ تا به حال شده از این مغزی که تو جمجمه قایم کردی استفاده کنی؟
اصلاً من نمی فهمم چرا هم چی دست تو هست؟ چرا همیشه من باید دردسر بکشم؟ تو سختی زندگی کنم؟ اگر کسی به ناسزا بگه من آزرده میشم، اگر من گرسنه بشم تو باید غذا بخوری، حتی اگر تو ادرار نکنی من درد میکشم.
چرا دست بردار من نیستی؟ چرا باید من رو به تو وصل کنند؟
حالا خوبت شد که الان داریم میمیریم.
حالا اینها رو ول کن، از همین الان میتونم پرده مشکی روی دیوار کوچه رو ببینم، مثلاً از طرف اداره روی بنر مینویسند << با نهایت تاثر فقدان مرد شریف و سرباز وطن سرهنگ عبدالله.... >> ده لامصب مگه تو جسمی و تنها کاری که میکنی خوردن، خوابیدن، ادرار کردنه درسته؟
جناب سرهنگ اگه روح نداشتی که میشدی آدم آهنی، یه روبات بی مغز، پس چرا حتی رو سنگ قبر باید اسم تو رو بنویسن؟
چرا من که همه کارهای فرهنگی و ادراکی انجام میدم باید نادیده گرفته بشم؟
+ آهای.
روح مسخره.
_ اوه، اوه، بالاخره حرف زدی؟
+ تو که میگی دوست داشتی مثل همه آدمهای عادی باشی به من جواب بده، از این تعداد پرنده هایی که روبری ما حرکت کردن چند تا وارد موتور هواپیما شدن؟
- پس غیر از شا.......دن کار دیگهای هم بلدی!!!!!
آفرین که سئوال طرح کردی.
اما مطمعن هستم چون خودت نفهمیدی از من سئوال کردی.
الان میگم، دو تا، آقا اجازه دو تا پرنده رفتن تو موتور این طیاره و ما الان در حال سقوط هستیم خوبه؟
+ پس آدم هایی که با بقیه فرق دارن فقط میتونن کارهای بزرگ انجام بدن، مثل همین دوتا پرنده.
متوجه شدی وقتی هواپیما نزدیک فرودگاه شد یکدفعه همه پرنده ها پرواز کردن، اونها از صدای این طیاره ترسیده بودن اما این دوتا فرق داشتن، نترس بودن، دلیر بودن، اونها دوست نداشتن آدمیزاد به آزادی پرندهها لطمه بزنه و تو آسمون پرواز کنه.
برچسب:
نویسنده: ماهان ایمانی