من کامران هستم، اگه از خودم بخوام صحبت کنم می تونم این چند جمله رو بنویسم، لاغر، قد متوسط، پوست تیره، چشم های خرمایی صورت کشیده موهای سیاه و حالت دار، بچه چیزهایی علاقه دارم؟ مثل همه پسرها به ورزش اونهم فوتسال سالنی، درون گرا هستم و نمی دونم چه تیپ شخصیتی دارم، مدرک دانشگاهی دارم و در یک شرکت مشغول گذران زندگیم.
چیزی که میخوام تعریف کنم مربوط به یک دور همی دوستانه هست که بخشی غمگین و بخشی خنده داره.
با دوستانی که سالهای زیادی رو با اونها بازی کردم قهر بودم دعوام شده و کلاً با این بچه ها زندگی کردم.
یعنی برادران و خواهر عزیزم که بخش بزرگی از زندگیم با اونها بودم، بنابر این خانواده هفت رنگ خودم رو معرفی می کنم.
خانواده تک فرزندی ما تشکیل شده از سه برادر و یک خواهر، فاصله سنی ما بین یک تا شش ماه است حتماً به این فکر می کنید که چطور ممکن است 5 بچه در عرض شش ماه متولد شده باشه؟ ممکن است چند قلو باشیم؟ شاید فکر می کنید پدرم چند زن داره؟ اونهم تو این دوره زمونه؟ نه اینطور نیست کمی صبر کنید متوجه می شوید.
صدایی شنیدم انگار کسی گفت برادر شیری، بله درسته، دقیقاً همینه، خواهر و برادرانی که از مادر سوا از پدر جدا هستیم.
طفلکی مادرم کارخانه شیر خانواده بود البته مهربانی مادرم در آن دوران باعث شد تا همیشه سهم کمتری از شیر داشته باشم و همیشه گرسنه بودم چون سه برادر و یک خواهر بودیم، حالا که سن من حدود 35 سال است هنوز گرسنگی آن دوران رهایم نمی کند مخصوصاً وقتی با خواهر و برادرانم سر سفره باشیم مانند یک گاو گرسنه می خورم و حق خودم می دانم به ظرف آنها ناخنک بزنم البته به اونها گفتم به شما هم می گم رفتار من نتیجه شیر دزدی آنهاست.
با اینهمه پرخوری من چه فایده ای داره؟ هیچ!!
کماکان مانند یک نی قلیان ترکه ای ترین فرد در بین فامیل هستم.
امروز علاوه بر اینکه می خواهم برادران و خواهر شیری خود را معرفی کنم بلکه یک اتفاق از هزاران ماجرایی که با آنها داشتم را برایتان تعریف می کنم.
خب الان باید چه کار کنم؟ آهان!! باید معرفی کنم، از بلواگر یا همان آشوبگر، اغتشاش گر، غوغا گر بگم که کوچک ترین عضو خانواده ماست، کمی بد اخلاق و غرغروست.
مادرم می گوید سه چهار روز قبل از اینکه زن داداش وضع حمل کنه و منیژه بدنیا بیاد با داداشم قهر کرده بود، بیچاره شیر هم نداشت، منیژه را آوردند پیش من، کامران تو شش ماهه بودی که شروع به شیر دادن منیژه کردم او مانند پسرها گرسنه بود مثل آنها با حرص میمکید و مانند آنها فک قوی و خستگی ناپذیر داشت، با اینکه بچه بود ولی مثل یک ساعت رولکس سوئیسی راس ثانیه مقرر گرسنه می شد، عادت دیگرش این بود که تا کاملاً سیر نمی شد دست بردار نبود یک روز خواستم از سهمیه اش کم کنم به این خیال که تو شیر بیشتری بخوری اما این لچک به سر چنان بلوایی به پا کرد که از این کار پشیمان شدم از آن به بعد مراقب بودم خوب سیر شود از همون بچگی کولی بازی رو بلد بود.
مادرم همیشه صداش می کنه دخترک ورپریده، البته هنوز هم بد اخلاق است و زود قهر می کند مانند یک آتشفشان می غرد و زبانه های آتش را بیرون می ریزد اما مثل یک کبریت کوچک زود خاموش می شود نظریه مادر بزرگم اینست که شاید اثر دعوای پدر و مادرش در هنگام بارداری بود اما مادرم می گوید خانواده مادرش همه دیوانه هستند.
پسرم اگر راستش رو بگم برادم شانس آورده که این لچک به سر مانند آنها دیوانه نشده و فقط بیش فعاله.
وقتی بزرگتر شدم عاشق منیژه شدم دوست داشتم با اون ازدواج کنم، روزهای عاشقی!! افکار عاشقی!! چه رویاهایی برای خودم می ساختم ولی وقتی فهمیدم برادر و خواهر شیری نمی توانند ازدواج کنند اولین شکست عشقی خودم رو تجربه کردم.
چهار ماه بعد از بدنیا آمدنم مهرشاد متولد شد، پسر عموی چاق و خپل من که مطمئنم سهم زیادی از این گرسنگی من همین آقای گامبالو خوش گوشت است، فکر کنم فهمیدید او را خیلی دوست دارم، خوش صدا، خوش پوش، خوش صحبت اینها مشخصات آقا مهرشاد است، البته خجالتی و بسیار عاقبت سنج.
سه ماه بودم که پسر عمه عزیزم سعید بدنیا آمد، ثروتمند ما آقا سعیده، مادرش به بهانه شیر نداشتن او را به مادرم سپرد ولی بعدها فهمیدیم به خاطر اینکه تناسب اندام داشته باشد از شیر دادن طفره رفت، او تنها کسی بود که تا زمان شیر خوردن خانه ما درست مثل بازارچه تجریش بود، انواع آجیل، میوه، شیرینی حتی شوهر عمه برای پدر و مادرم لباس هدیه می آورد اما همین که بچه از شیر گرفته شد جنگی بزرگ درگرفت که مانند جنگ جهانی دوم همه گیر شده بود قوای متحدین یعنی عمه و شوهر عمه و مامان بزرگ از جناه های مختلف حمله کردند و بیچاره بابا و بابا بزرگ که چندان قوی هم نبودند لشگر متفقین را تشکیل می دادند، جنگی که تمام فامیل در آن شرکت کردند، مادرم می گوید تقصیر پدر تو بود.
دعوای بزرگترها به ما بچه ها ربطی نداشت، ما از بچگی با هم بودیم تا به امروز.
برادر سوم چه عتیقه ای بود، هی بی وفا برادر، اسم امیر را که می شنوم خونم بجوش می آید، پسرک کاسه لیس بادمجان دور قاب چین.
این نامرد تنها درس خوان ما بود، حالا باید جناب دکتر صدایش کنیم.
امیر پسرِ پسر خاله بابا هستش، یعنی نوه پسری خاله بابام یا بهتر بگم نوه باجناق بابابزرگ پدریم، خواهر زاده مامانِ بابا. اینطوری هم میشه گفت برادرزاده دختر خالهِ بابام، خب دیگه بسته قاطی کردم.
امیر از اولش درس خون بود مثل خر می خوند، مثل خر حرف می زد، مثل خر فکر می کرد، مثل خر نگاه می کرد، مثل خر صحبت می کرد، قیافه اش درست مثل تمام خرهای دنیا بود، این امیر ما حتی به الاغ هم گفته بود زکی، فکر کنم ضعف خودم رو نسبت به امیر حدس زده باشید، آخه چی بگم خیلی به اون حسودی می کنم، از همه ما موفق تره، منم باید، یعنی وظیفه خودم می دونم عقده ها رو خالی کنم.
سه کیلو بود که به مادرم تحویلش دادن اما می گفتن روز تولد از 4 کیلو هم بیشتر بود، طفلک شیر مادرش به او سازگار نبود بخاطر همین هی وزن کم کرد.
بابای امیر نمی دونست چکار کنه، پدر بزرگش گفت برید از عروس باجناقم شیر بگیرید و این پیشنهاد باعث شد تا سفره من کوچک تر بشه و البته انتقام تاریخی تمام نشدنی باجناقی هم در اون دخیل بود.
حالا دیگه آقای دکتر برای ما وقت ندارد، بیشتر با هم کیش خودش نشست و برخواست می کند گاهی که حالم خوشه به اون حق می دم هر کسی با هم فکر خودش راحت صحبت می کنه و دنیاش شیرین تره پس چرا با کسی که اون رو نمی فهمه نشست و برخواست کنه؟
در مورد شادی هم صحبت کنم، دختری با اعتماد بنفس و امروزی که تونسته بود خودش رو تو قلب یخی من جا کنه از همان اول به انتخاب خودم ایمان داشتم و تا امروز هم افتخار می کنم، شادی دختری هست جسور مثلاً اینکه موتور سواریش از من بهتره، کدبانو، برای اینهم فقط بگم که آدمی مثل من رو که همیشه گرسنه و بد غذا هستم رو سیر نگه داشته، خصوصیت دیگه شادی معاشرتی بودن اونست، اع اینجاش لهجه اصفهانی شد. در ضمن مادر خوب برای گوگولی بابا هست و خیلی از صفات شایسته که اگر بگم متوجه میشید از من سرتره بنابر این برای اینکه خودم رو ضعیف نکنم و همین یک ذره اعتماد بنفسم رو از دست ندم دیگه از ویژگیهای شادی نمی نویسم.
خب یک روز تفریح ما با این جماعت خانودگی اینجوری شروع شد.
چند سال پیش فامیل و خانواده محترم جمع شدند تا در جشن کوچکی شرکت کنند. جشنی که در آن دختر مورد علاقه خودم رو یعنی شادی بعنوان عروس خودم معرفی کردم.
نیمه های شب بعد از اتمام جشن کنار هم نشسته بودیم بگو بخند و از این حرفها بود که امیر گفت بچه ها دلم برای شما خیلی تنگ شده بود درس و دانشگاه که اصلاً وقت اضافه برای من نگذاشته امشبم که خیلی زود تمام شد معلوم نیست کی بتونیم دومرتبه با هم باشیم پس بریم ویلای بابا سعید.
منیژه گفت: خیلی جالب گفتی، ببین بچه درس خون اگه تو دلت برای ما تنگ شده چرا از یکی دیگه مایه میگذاری؟ مگه بابای سعید دلش برا ما تنگ شده که به ما ویلا بده؟
امیر چیزی نگفت.
کمی گفتگو چند آره و چند نه تصمیم بر این شد که فردا صبح حرکت کنیم.
برچسب:
نویسنده: ماهان ایمانی