خرید بک لینک

آنچه گذشت:

آقای میم صاحب یک شرکت تجاری بود. از خصوصیات او گوشه‌گیری و خجالتی بودنش است، آقای میم بصورت اتفاقی در یک مهمانی با خانم الف آشنا می‌شود و تصمیم می‌گیرد با او ازدواج کند.

دوستان آقای میم یک جشن در کافه نوژان ترتیب می دهند و قرار بود که در این جشن آقای میم علاقه خود را به خانم الف بیان کند اما در لحظه آخر آقای نون دو گیلاس شراب به هر دوی آنها می‌دهد متاسفانه آقای میم به الکل حساسیت دارد و باعث می‌شود تا به صورت خانم الف تگری بزند این حرکت آقای میم باعث می شود تا مسئله ازدواج منتفی شود و خانم الف به حالت قهر از کافه خارج شود.

ادامه داستان

از فردای اون روزکلاس چگونه مشروب بنوشیم آقای نون شروع شد، اوایل به من می گفت دماغت رو بگیر، بعد از مدتی گفت یک دفعه سر بکش، یه مدت هم با میوه و انواع خوراکیها و هر چی که فکر کنید خوردم.

کارهای ما هر روز احمقانه تر میشد حتی با نون خامه ای و یا روغن زیتون هم امتحان کردم.

اما هیچ کدوم از این کارها فایده ای نداشت و من در هر صورت استفراغ می کردم تا اینکه بعد از یکسال گفتم آقای نون من نمی تونم مشروب بخورم ولم کن.

در ضمن این یکسال کتابهای زیادی رو خوندم تا بتونم جلوی خانم الف کم نیارم و از اون خواستگارکنم کتابهایی مانند (چگونه به یک زن علاقمند شویم نوشته س.م)( فکر خوانی یک خانم از راه چشم اثر پ.ن)(چگونه یک دختر را به خود جلب کنید نوشته ی. ک)(مکانهای مناسب برای خواستگاری از یک خانم جوان) ( هفت روش خواستگاری نوشته شین. پین) بعد از مدتی این شک به دلم افتاد که خانم الف با توجه به اتفاقی که افتاده منو دوست داره؟ به همین خاطر موضوع کتابها رو عوض کردم و چند کتاب خریدم به اسامی (عشق و جدایی نوشته ر.پ.ن) ( او را فراموش کن نوشته ت. آل) و آخرین کتابی که خوندم ( زندگی و مرگ اثر ک.خ).

الان یکسال گذشته و من به مصمم تر از گذشته برای رسیدن به خانم الف شروع می کنم.

قرار شد توسط یکی از کارمندام تو کافه نوژان خانم الف رو ببینم البته من مطمعن بودم اگه متوجه بشه من اونجا هستم سر قرار نمیاد بخاطر همین از خانم (ب) خواهش کردم به اون نگه من هستم.

نمی دونم تا به حال اونجا رفتید یا نه؟ فضای خیلی قشنگی داره من و خانم ب انتهای سالن جایی که به خیابون مشرف هست نشستیم ما ساعت 1 بعد از ظهر قرار داشتیم ولی از ذوقم ساعت 10 صبح رسیدم، خانم الف هم طبق معمول دیرتر اومد یعنی حدود ساعت 2 بعد ازظهر البته خودش همیشه میگه من آدم مقرراتی هستم و ساعت برای من همیشه ارزش داره.

باورم نمی شد درست همون جوری که من دوست داشتم لباس پوشیده بود بدون اینکه اصلاً بدونه من اینجا هستم، مثل همیشه زیبا و باوقار.

زن رویایی من مثل یه پرنسس وارد سالن شد، دل تو دلم نبود قلبم به شدت می زد، دست و پام می لرزید و گلوم خشک شده بود، کمی هم عرق کردم.

خانم الف وقتی وارد شد اول بالا رو نگاه کرد و بعد چشمش به ته سالن جایی که من و خانم ب نشسته بودیم افتاد همینکه من رو دید خواست برگرده اما یک نفر پشت سرش بود و می خواست وارد بشه من از این فرصت استفاده کردم بلند شدم و به طرفش حرکت کردم دیگه هیچ کسی رو نمی دیدم هیچ چیزی نمی شنیدم فقط خانم الف رو نگاه میکردم بدون اینکه بفهمم میز و صندلی های جلوی خودم رو پرت کردم و انداختم کنار گوشه سالن، خانم الف برگشت من رو نگاه کرد که دارم کافه رو بهم میریزم مکثی کرد من با چند قدم بلند خودم رو به جلوی در رسوندم و دستش رو گرفتم خواهش کردم خارج نشه و یک فرصت دیگه بده التماس کردم.

خانم الف دسته گل رز قرمزی که تو دستش بود رو محکم زد تو صورتم من زانو زدم سرم رو چسبوندم به کفش پاشنه بلندش دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه صدای رویایی و زیباش تو گوشم پیچید که گفت آقای میم چی کار میکردی؟

گفتم: چی؟ چی شده مگه؟

خانم الف: یعنی این همه میز و صندلی رو انداختی نفهمیدی؟ صبر کن ببینم چرا صورتت زخمی شده؟ آخ ببخشید با دسته گل زدم تو صورتت، دست خودم نبود، خوب شد به چشت نخورد.

خانم ب : آقای میم!! خانم الف وقتی وارد شد و ما رو دید سعی کرد خارج بشه اما همون لحظه چند نفر وارد شدن و خانم الف نتونست خارج بشه این رو یادتون هست؟

من گفتم آره یادم هست.

خانم ب : شما که فهمیدید خانم الف داره میره سریع بلند شدید و به سمت در رفتید تو این فاصله تمام میز و صندلی رو پرت کردید به اینطرف و اون طرف یادتون هست؟

گفتم نه!!!

خانم ب : خب لحظه ای که خانم الف گفت هوی چی کار میکنی اینهم یادتون نیست؟ یا اینکه با دسته گل قرمزی که تو دستش بود به صورت شما زد این چی؟

گفتم بعد من چیکار کردم؟

خانم ب : شما زانو زدی و التماس کردید، بعد هم افتادی رو کفش خانم الف مرتب میگفتی منو ببخش.

گفتم نه هیچ کدوم از این چیزهایی که گفتی یادم نبود، و باید بگم واقعاً یادم نبود چون نه میشنیدم نه میدیدم انگار تمام حس های پنج گانه از کار افتاده بود.

خانم الف: حالا اینجا هستم درست تو کافه ای که دفعه اول من رو ضایع کردی، دلت خنک شد این دفعه هم ضایع بازی در آوردی اصلاً چی میگی؟ حرف حسابت چیه؟

با شنیدن صدای رویایی خانم الف سریع از صندلی بلند شدم.

خانم الف: واییییییی!!!!!!!! دیگه چه آبرو ریزی می کنی؟ بشین سر جات.

سریع جعبه انگشتر رو از جیبم در آوردم و محکم تو مشتم گرفتم گفتم پاشو پاشو تا بهت بگم، بهت بگم که...

خانم الف پاشد چشم تو چشم من دوخت درست مثل یک پرنده شکاری، مثل وقتی که یه عقاب قصد شکار طعمه ای رو داره به من نگاه می کرد.

تو نگاهش چیزی بود که من نمی فهمیدم سعی کردم همون لحظه از اطلاعاتی که در کتابها و کلاسهای ذهن خوانی یاد گرفته بودم استفاده کنم اما نشد.

می خواستم بدونم تو ذهنش چیه؟ اما نه، نتونستم یعنی نگاه اون با همه دانستنی های علمی و روانشناختی که تا به حال انسان موفق به کشف اون شده بود فرق می کرد.

لحظه ای که رو بروی من ایستاده بود و به چشمام زل زده بود بدون اینکه به دیگران نگاه کنه داد زد آهای نگاه کنید ببیند، گوش کنید این آقا چیکار میکنه و چی میگه!! من هم در حالی که بسختی به چشم های پر نفوذش نگاه می کردم و فشار بیش از حدی رو تحمل می کردم بطری کوچک ویسکی رو از جیب بغل کتم در آوردم و یک جرعه رفتم بالا ، آتشی در وجودم شعله ور شد و همچون آتشفشان ماونا لوا آماده فوران افکارم بود.

لحظه رویای من شروع شد، رخ در رخ، چهره به چهره، بینی به بینی خانم الف بودم که داد زدم من، آقای میم، در حضور همه شما احساس و نیت خود را به خانم الف اینگونه آشکار می کنم، خانم الف اح اح احساس من به شما اوققققققق.

متاسفانه نمی دونستم آتشفشان درونم به جای بروز احساسات، قصد بیرون ریختن معده رو داره، خب یکبار دیگه گند زدم، همون لحظه فهمیدم که حتماً چند نفری فیلم برداری کردن، فیلم خواستگاری آقای استفراغ.

بعد از این افتضاح بزرگ سرم رو انداختم پایین و رو صندلی نشستم، اما خانم الف سرپا بود و داد زد خب همگی دیدید که این آدم برای دومین مرتبه گند زد به لباس من، لباس قشنگی که تازه خریده بودم.

فکر می کنید من چی کار می کنم؟ یعنی من باید چی بگم؟ یکسال پیش در همین کافه نوژان خودش رو خالی کرد رو من از این مرد چه انتظاری دارید؟ بعد رو کرد به من و گفت پاشو پاشو آقای میم، بلند شو تا من هم حرف بزنم.

بلند شدم و با خجالت جلوش وایسادم.

خانم الف در حالی که مرتب دستاش رو تکون می داد و داد می زد گفت،حالا من جلوی شما می گم مردی که بخاطر عشقش و برای جلب رضایت زن آینده ش با توجه به اینکه می دونه به الکل حساسیت داره ولی برای دومین مرتبه سعی میکنه تا علاقه زن مورد نظرش رو انجام بده.

این مرد برای یک زندگی مشترک ایده آل هست و میشه رو این آدم حساب کرد.

من تقاضای ازدواج اون رو قبول می کنم.

کافه منفجر شد، مشتری های کافه داد میزدن و می خندیدن، همه خوشحال شدن و من خوشحال تر از همه.

***

امشب شش ماه از زندگی مشترک ما می گذره و باهم خیلی خوب هستیم.

آسمان زندگی ما آبی آبی شده و صدای رودِ خانه ما به خوبی شنیده میشه.

در این مدت متوجه چیزی شدم که دوست دارم همه یاد بگیرن.

الان دیگه متوجه نگاه خانم الف شدم نگاهی که تو لحظه خواستگاری در کافه برای من گنگ و نامفهوم بود، نگاهی که هر چه سعی کردم نتونستم تحلیل کنم و بفهمم چه پیامی برای من داره.

از شب اول ازدواج هر شب تو اینستا گرام یک چالش مشروب خوردن درست کردیم و من رکوردارش هستم.

هر شب جلوی دوربین میشینیم خانم الف به من میگه ایندفه با یک متد جدید بخور و من انجام میدم نتیجه اون رو هم که همه میدونن!!!!! تا امروز اولین فردی هستم که تونسته رکورد دار تگری باشم.

حالا فهمیدم که تحلیل نگاه خانم الف این بود.

البته به اطلاعات و دانشم اضافه شده و متوجه اون نگاه لحظه خواستگاری تو رستوران شدم، نگاهی که هیچ کتابی نتونست تفسیرش کنه.

(عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم، اما باید تلافی کنم)

پایان

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

صفحه بندی