آنچه گذشت:
میلاد بعد از جشن نامزدیش با شادی متوجه شد خواهر و برادرانش تصمیم گرفته اند به ویلای پدر سعید بروند.بعد از رسیدن به ویلا سعید پیشنهاد می دهد مواد مخدر تهیه کرده و مصرف کنند مهرشاد مخالف این عمل است، بین او و سعید درگیری لفظی پیش می آید، اما بالاخره سعید دیگران را وادار می کند تا برای تهیه مواد مخدر به شهر بروند.
ادامه داستان
قسمت 3
حدود ساعت هفت شب بود که چهار نفری سوار ماشین من شدیم سعید با سر باند پیچی شده عقب ماشین با امیر کنار هم نشستند و مهرشاد هم جلو نشست، بی هدف تو خیابون می چرخیدیم که رسیدیم به یه پارک کوچیک، خوب که نگاه کردم چند تا پسر دور هم جمع بودن دو نفر موتور سوار و سه نفر روی نیمکت پارک با هم صحبت می کردن همینکه ماشین ما نزدیک شد و ترمز کرد موتور سواره به ما نگاه کردو سریع فلنگ و بست، پسرهایی که روی نیمکت نشسته بودن هر کدوم یه طرف رفتن، نمی دونم چرا به فکرم نرسید که اونا فرار کردن.
سعید: اع چی شد همه رفتن؟
مهرشاد: انگار از ما ترسیدن.
من گفتم: نه بابا، فرار چیه؟ اینقد منفی فکر نکنید.
تا ساعت 9 شب هر پارکی رفتیم هیچکس نبود البته پیر زنها و پیرمردها بودن ولی مواد فروشها رفته بودن دیگه خسته شده بودیم.
من گفتم سعید ما رو ساییدی ول کن داداش از خیر این لامصب بی خیال شو که همون لحظه منیژه زنگ زد به سعید.
منیژه: داداش پس چی شد این مواد ما از خماری مردیم، تمام تنم درد گرفته.
سعید: خفه شو الاغ برو خودتو مسخره کن.
فعلاً که هیچی پیدا نمی شه، انگار همه یک دفعه غیب شدن.
منیژه: خب اوشکولا من چیزی نگفتم ببینم شما انگل ها چی کار می کنید، ما زن ها اگه نباشیم شما مردها هیچ عرضه ای ندارید، اصلاً شما ها عقل ندارید.
سعید: جفنگ نگو ببینم چی میگی؟
منیژه: هیچ می دونستی ماشین مامورهای مواد مخدر سمند سفید با شیشه های دودیه؟
سعید در حالی که به امیر نگاه می کرد به من گفت بزن بغل.
منیژه: در ضمناً اون مهرشاد بچه مثبت رو از ماشین بندازین پایین.
سعید: چرا؟
منیژه: قیافه خلاف که نداره، دکمه های یقه که همیشه تا بالا بسته شده، مگه مامور چه شکلیه؟
**
وقتی برگشتیم به ویلا ساعت حدود 10 شب بود شادی و منیژه سینی جوجه کباب رو کنار منقل گذاشته بودن من که همیشه گرسنه تر از همه بودم گفتم خودم باید درست کنم.
همیشه یک پای منقل من باید باشم تا بتونم ناخنک بزنم، با دیدن گوشتهای کبابی دیگه دل تو دلم نبود اول کمی مایع آتش زا ریختم روی ذغال ها و جرقه رو انداختم وسط منقل، شعله که زبونه کشید مزه جوجه و فیله گوسفندی زیر زبونم احساس کردم.
صبر کردم تا همه ذغال ها آتیش گرفتن بعد که شعله خوابید و قشنگ گل انداختن اول سیخ پنیر کبابی گذاشتم رو منقل، بی تعارف بگم مگه میشه کسی که پای آتش داره عرق میریزه با دیگران مساوی باشه؟ بچه ها داشتن می خندیدند و من مشغول باد زدن بودم.
منیژه: بچه ها چی کار کردید؟ خریدید؟
سعید: مگه میشه؟ ما هر کاری رو اراده کنیم انجام میدیم.
منیژه: واقعاً که!! چه جایی زندگی می کنیم چهار تا بچه اووشکول رفتن مواد خریدن.
امیر: منیژه نبودی ببینی اولین پارکی که رفتیم مهرشاد شیشه ماشین رو که پایین کشید همه در رفتن مجبور شدیم بیست تا پارک بریم.
من گفتم امیر اونو بگو اونو بگو همون بچه شهرستانیه که عملی بود، چه خنده بازاری شد آقا.
امیر: منیژ گوش کن یه پارک رفتیم یه نفر که حدود 25 ساله بود داشت به ما نگاه می کرد مهرشاد با دست به اون گفت بیا، پسره که اومد مهرشاد گفت یه کم مواد بده، پسره با لهجه شهرستانی گفت داداشششش این چه حر ف یه؟ من 5 ساله اوووومدم چو این شهر شاکن شدم، تا به حال ی نفر معتاد ندیدم، اینجا همههههههههه وزش کار هشتن.
صحبت که به اینجا رسید همه مثل بمب ترکیدند حتی شادی.
مهرشاد: حالا لباس های مرده رو که میشستی نیم کیلو مواد ته نشین میشد.
همه خنده می کردند و من دور از چشم جماعت شاد یک تیکه دنبه که سیخ زده بودم برداشتم و داغ داغ گوشه لپم جا دادم پشت سرش یک استکان آب آلبالو سرکشیدم؛ چه کیفی داد!!!! سرم رو به طرف سعید چرخندم و گفتم: سعید ببین همیشه سرت رو بالا بگیر مثل یه مرد، نه اینکه مثل معتاد سرت لای خشتک شلوارت باشه، سعید یک نگاهی به من کرد و هیچی نگفت.
منیژه با دیدن موادی که سعید تو مشتش گرفته بود و با خوشحالی به اون نشون میداد نی لبکی که همیشه همراهش بود رو برداشت اون شب تو لباس بلند قرمز رنگی که شب قبل تو مراسم نامزدی ما به تن داشت خیلی دلربا بود.
باد ملایمی تو اون موهای بلند قرمزش میپیچید.
شروع به دمیدن در نی لبک کرد بچه ها هر کی تو حال خودش بود و به صدای رویایی این ساز جادویی گوش می کردن.
ما همگی می دونستیم منیژه وقتی نی میزنه یعنی یک تیکه غم تو گلوش گیر کرده درست جایی که نمی تونه نفس بکشه و یا جایی که نمی تونه کاری انجام بده.
مثل امشب.
ما همه فهمیدیم که منیژه یک غم بزرگ داره، هم خواهر ما بود هم مادر، هم دوست.
مهرشاد که روحیه لطیفی داشت زودتر از همه رفت رو پاهای منیژه افتاد و شروع کرد به گریه من که تو حال خودم نبودم وقتی مهرشاد دیدم رفتم کنار خواهرم و سرم رو گذاشتم رو شونه منیژه و اشک می ریختم، شادی از تعجب دهنش باز مونده بود.
امیر که اصلاً احساساتی نیست از همون جایی که نشسته بود داد زد، بسته دیگه منیژه ما رو ترکوندی، من که اصلاً قصد کشیدن مواد رو نداشتم بسته دیگه لعنتی بسته.
سعید سرش رو پایین آورد زیر لب چیزی گفت.
سرخی ذغال هر لحظه بیشتر می شد صدای سعیدٌ شنیدم که می گفت شما اشتباه می کنید حالا من وقتی لول شدم و کیف کردم براتون تعریف می کنم چه نشئه خوبی داشت.
سرجمع نیم ساعت طول کشید تا کباب ها آماده شدن، سر سفره دوغ آبعلی، نوشابه گاز دار، سالاد شیرازی، ماست چکیده، پیاز و دیس برنج که زردی روغن حیوانی از وسط اون رد شده بود خود نمایی می کرد.
امیر: بچه ها منیژه که از این عرضه ها نداشت این دست پخت شادی خانمه درسته؟
سعید: کامران اگه یکجا شانس آورده باشی انتخاب شادی خانمه.
منیژه: بخورید و بیاشامید شاید آدم شوید حیوان های وحشی.
شادی: اشتباه نکنید منیژه آشپزی کرده.
مهرشاد: بابا اینقدر حرف نزنین حمله کنین.
دقایقی نگذشت که هجوم جوانان گرسنه به سفره غذا چیزی جز ظرف های خالی بجا نگذاشت.
ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: ماهان ایمانی