خرید بک لینک

امروز حالم خیلی بد است، خرابه خراب.

شبها بیدار هستم و روزها در خواب درست مانند خفاش.

فکر کنم معشوقه این حیوان عجیب و غریب هم به او بی وفایی کرده که در بین تمام حیوانات انگشت نما شده بیچاره روزها می خوابد اما شبها بیدار هستند.

امروزظهر وقتی از خواب بلند شدم گرفته حال بودم، غمگین بودم، عصبی بودم، مرگ داشتم نمی دانم چرا ؟ البته که تو خبر داری درست است؟ آری معلوم است، میدانم که برای تو اهمیت ندارم چون مانند یک دستمال توالت مرا به سطل زباله انداخته ای.

آری جانم برایت می گفت وقتی افسرده هستی وقتی حال روحیت خوب نیست وقتی غمگین هستی آن زمان است که خبرهای غم انگیز به سراغ تو می آید، انگار این دوتا لازمه همدیگر هستند، بهتر است اینگونه بگویم اگر انسان رنجیده خاطری در دنیا وجود نداشته باشد هیچگونه اخبار ملال آور هم وجود ندارد.

اگر روزی غمگین نباشی خبرهای اندوه بار نمی شنوی یخ های قطب شمال آب نمی شوند، بی آبی نداریم، اختلاس نمی کنند، هیچ تصادفی رخ نمی دهد.

چرا؟ زیرا خوشحال هستی.

من که داغ نبودن و دوری تو را داشتم، طرد شدن از طرف تو به آن اضافه شد، اخراج از کار لازم بود ؟ حمله جبهه هوای سرد و بارش برف در نبود گاز دیگر چه گرفتاری است؟ مرگ دوست خوبم آقای نوری چرا؟ زویا چه کسی یا چه چیزی اینهمه مصیبت را برایم مهیا کرده است؟

دنیای من در حال نابود شدن است فکر کن اگر دنیای هر کدام از ما انسانها خراب شود چه بر سر این جهان به این بزرگی می آید؟ فکر میکنم دیگر حرفهایم برای تو اهمیت و مفهومی ندارد با خود می1 این مردک دیوانه شده است.

میخواهم آنطور که میخواهم زندگی کنم میخواهم هر روز با مردم بجنگم فحش بدهم دزدی کنم چه کسی می خواهد مانع من شود؟

زویای ه.... دخترک مجنون حقارت از تو میریزد تو یک ف.......هستی دیگر دیوانه شدم

آری دیوانه شدم.

زویا بگو تمام اینها خواب است و می خواهی مرا امتحان کنی .

زویا زویا جان

زویای من

من مجنون شدم میدانی؟

مسخ شدم دیگر توان ادمه دادن را ندارم می خواهم آنچه که بوده و آنچه که هست را به پایان ببرم اما چیزی مرا آزار می دهد دوست ندارم بعد از پایان من دنیایی و جود داشته باشد حد اقل اینکه تو هم دیگر نباشی، اینگونه آسوده خواهم شد.

آرامش لبخند بزن و چشمانت را به آینده ای که بر منم ساخته ای باز کن.

می خواهم از تو انتقام بگیرم، انتقامی سخت شاید بگویی که چگونه دستم به تو خواهد رسید؟ همه چیز را حساب کرده ام.

ببین چه میگویم.

شاید نتوانم مستقیم از شخص تو انتقام بگیرم اما کینه ام را بر سر یک زن میریزم، زندگی او را خواهم گرفت، آزادی برای یک زن معنی ندارد.

انتقام من جنسیتی است هرچه زن در دنیاست همه را نابود خواهم کرد، افرادی مانند تو باید نابود شوند و هرگز در دنیای پاک و مقدس نباشند.

با خود فکر کرده ای به فرانسه میروی ودیگر تمام؟ میلاد بدبخت را سر راه به انتظار میگذارم تا ول بچرخد؟ نه من آدمی نیستم که تو بتوانی از او سوء استفاده کنی.

من فقیرم من بی کس هستم من نادان هستم، ناتوانم، خوش تیپ نیستم، حقیرم، ضعیفم و هرآنچه تو گفتی همانم، دیگر به درد تو نمی خورم پس بهتر است این دم آخر آهنگ خود را بنوازم، داستان خود را بنویسم، تو با چشمان خود مرگ یک انسان را خواهی دید، بهترین سمفونی دنیا را اجرا میکنم و نام من مانند یک اسطوره عاشقی بر در و دیوار شهر جاودان خواهد ماند.

امروز متوجه خشم من شدی؟ دیگر به تو سلام نمی گویم، به تو قول دادم که 1 ننویسم اما مینویسم، میخواهم تو را نابود کنم تو عشق یک طرفه میخواستی؟ من دیگر تو را نمی خواهم.

تو را دوست ندارم.

از تو متنفرم، از تو از تمام دخترها از همه پدرهایی که دخترانشان را مجبور میکنند قول و قرار خود را نادیده بگیرند.

من از تو بیزارم چون بهترین لحظات زندگی خود را برای تو خرج کردم من از تو و از شهر فرانسه از لیون از پاریس از هر چه نام زویا بیزارم.

من

من

عاشقت هستم زویا.

مرا درک کن و نگذار نابود شوم.

آن زمان که عاشقانه تو را دوست داشتم و لحظات خوشی را در کنار تو بودم بهترین خاطرات من بود اما اینک فکر میکنم زندگی خود را به پای تو بیهوده هدر دادم.

روزی به خود گفتم میلاد عشق تو نسبت به زویا چگونه است نشود روزی او را با عشق بیش از حد خود غرق کنی و آزارش دهی همان دم به خود گفتم عشق من به زویا مانند عشق آگوستین قدیس است هر زمان که او نخواهد هیچ رنجشی براو وارد نمی کنم اما اکنون میگویم نمی توانم من نمی توانم تو را فراموش کنم و نمی توانم ببینم که عشق یک مرد دیگر در دل تو خانه کرده است نمی توانم صدای زیبایت را نشنوم حتی اگر بتوانم تو را فراموش کنم هرگز این کار را نخواهم کرد.

زویا چرا دیگر نمی خواهی مرا دوست داشته باشی؟ سکوت تو مرا دیوانه تر میکند مرا می رنجانی زجر می کشم.

زویا حقیقت را بگو مرا دوست داشتی؟ یا به کسی احتیاج داشتی تو را دوست داشته باشد؟

احساس میکنم دیگر برایت اهمیتی ندارم حتی نوشتهایم برایت مفهومی ندارد حالا دیگر برای خودم هم بی معناست.

آیا مرا بازیچه خود قرار داده بودی؟

زویای مهربان مرا امتحان میکنی درست است؟ بگو بگو با صدای قشنگت بگو مرا دوست داری بگو بگو بگو بگو بگو .

لعنت بر این عشق جگر سوز.

نفرین بر این بی تابی عاشقانه.

چرا افیون عشقت را به من خوراندی؟

آیا سرگرمی برای روزهای بی کاری میخواستی؟ آیا می خواستی مردها را امتحان کنی؟ چرا مدام سر راه من قرار گرفتی؟ چرا با رفتارت مرا دلباخته خود کردی؟ اکنون آسوده شدی؟

حالا حتماً نوبت است تا مرا به دار آویزد اینطور نیست؟

اکنون که بر تصمیم خود ایستاده ای من هم سوگند یاد میکنم چنان انتقامی از تو بگیرم که دنیا سیاه شود، دیگر هیچ زنی جرات فریب دادن یک مرد بیچاره را در مغز خود نپروراند، به قول سیمین بهبهانی

یا مرا همسر بماند بی رقیب

یا رقیب سفله بی همسر شود

وکیل از جای خود بلند شد گفت اعتراض دارم آقای قاضی

قاضی با دست به زویا اشاره کرد تا ادامه نامه را نخواند و بعد به وکیل گفت: سئوالتان را بپرسید.

وکیل رو به زویا کرد و پرسید: چرا عمداً کلمه قاضی را نخواندی؟

وکیل مدافع گفت : اعتراض دارم آقای قاضی موکل من خانمی 70 ساله است ندیدن کلمات باعث نخواندن آن شده هیچ عمدی در کار او نیست.

وکیل گفت آقای قاضی جمله ای که میلاد در نامه خود به خانم زویا نوشته است اینست.

حالا حتماً نوبت آقای قاضی است تا مرا به دار آویزد اینطور نیست؟

تهران هفتم بهمن یکهزار و چهارصدو یک

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 17:53

صفحه بندی