خرید بک لینک

خلاصه قسمت‌های قبل: زویا و میلاد در سنین جوانی عاشق یکدیگر شدند؛ اما بعد از مدتی زویا به فرانسه رفته و میلاد بر اثر این اتفاق دچار ضربه روحی شد. او تصمیم به نابودی خود می‌گیرد؛ اما توسط شخصی منصرف می‌شود. بعد از 50 سال زویا به دادگاه فراخوانده شده تا نسبت به قتل میلاد از او بازجویی شود، قتلی که نه تاریخ آن مشخص است ونه مکان آن و نه جسدی بجا مانده است.

زوشا نوه زویا وقتی از این اتهام باخبر می‌شود نسبت به مادربزرگش دچار شک و تردید ‌شد، او زویا را زنی توانمند، مهربان با عواطف پاک انسانی می داند، زویا تصمیم می گیرد ابتدا بیگناهی خود را به خانواده اش ثابت کند از اینرو دفتر خاطرات خود را همراه با نامه های میلاد به زوشا می دهد، زوشا با خواندن آنها به نتیجه خاصی نمی رسد وبیشتر سردرگم می شود تا اینکه مادر بزرگ دفترچه ای را همراه با یک پیراهن که اثر لکه های خون بر آن مانده است را به زوشا می دهد. این دفتر از کجا آمده و موضوع پیراهن چیست؟ زوشا با دیدن آنها دچار شوک روحی می شود و فکر می کند مادر بزرگ میلاد را کشته است او فکر می کند شاید سرنوشتی مانند میلاد داشته باشد از این رو داد و فریاد می کند و دچار تشنج می شود، فردای آنروز وقتی زوشا از خواب بیدار شد یک آمپول به او تزریق میشود و دومرتبه به خواب می رود.

ادامه داستان

غریبه: امروز آخرین تزریق را انجام دادم به نظرم افکار پریشان و تشویش های درونی او دیگر به پایان رسیده، فردا صبح همین ساعت بیدار می شود اگر متوجه نکته ای شدید با من تماس بگیرید من مانند قبل مشتاقانه منتظر کمک به شما هستم.

زویا: از شما متشکرم من کمک های شما را در این سالها را فراموش نمی کنم.

غریبه: پدر شما مرد خوبی بود من همیشه به ایشان ارادت داشتم، حدود 10 سال در ماموریت‌های مختلف با ایشان بودم بسیار انسان شریفی بودند.

زویا: اگر مایل هستید به آشپزخانه برویم تا کمی صحبت کنیم در ضمن چایی هم بنوشیم.

هر دو نفر به طبقه پایین رفتند، زویا وارد آشپزخانه شد و مرد غریبه هم به دنبال او رفت.

زویا: چای یا قهوه؟

غریبه: با چایی بیشتر موافقم، تا آنجا که به یاد دارم شما یک پسر داشتید درست است؟

زویا جوابی نداد قوری چای را برداشت تا فنجان ها را پر کند.

غریبه: ازدواج شما را فراموش نمی کنم، یک روز پدرتان عکسی را به من نشان داد و از من خواستند خصوصیات او را بفهمم او به من گفت این یک ماموریت بزرگ است شاید هیچگاه مهم تر از این ماموریت به تو واگذار نشود، آه چه روزی بود من باید زیر و بم خواستگار شما را پیدا می کردم.

زویا: چای پر رنگ یا کم رنگ؟

غریبه: پررنگ.

زویا: شما همیشه برای من یک غریبه هستید نه اسم شما را می دانم و نه شغل شما، گاهی در کسوت پزشکی و گاهی راننده، زمانی هم‌صحبت پدرم بودید حتی وقتی به فرانسه رفته بودم شما را چندین مرتبه در مکانهای مختلف دیدم آن زمان فکر می کردم اشتباه می کنم اما بعد‌ها فهمیدم پدرم شما را فرستاده تا مراقب من باشید، شغل واقعی شما چیست؟

غریبه بلند شد فنجان چای را برداشت و به سمت یخچال رفت، جرعه ای چای نوشید و بعد گفت: من هم خودم نمی دانم چه کاره هستم، وقتی وارد یک اداره می شوید باید هر کاری از شما می خواهند انجام دهید، این باید عکس پسر و عروس شما باشد، این عکس هم کودکی این خانم جوان است که فعلاً بالا خوابیده.

زویا: بعد از فوت پدرم سالهاست که شما را ندیدم هر چند همان زمان هم که او زنده بود شما در سایه بودید، اما وقتی یک روز پست‌چی بسته‌ای را به من داد ناخودآگاه به یاد شما افتادم.

دفترچه و لباس میلاد را شما فرستادید درست است؟

غریبه با کمی مکث گفت: مرد بازنشسته بعضی اوقات به سرش میزند که انباری را نگاه کند من هم مشغول تمیز کردن انباری بودم چشمم به آن دفترچه و لباس افتاد، این یک امانت بود و من هم آنرا به شما تحویل دادم.

زویا: پدرم نگذاشت آنرا به من بدهید؟

غریبه: حالا که پدرتان فوت کرده دیگر احتیاجی به پرده پوشی نیست.

بله او مانع این کار شد، البته چیزی هم نبود یک پسر جوان به مسافرت می رود و داستانهای آنرا می نویسد، همین.

زویا: میلاد را کشتید؟

غریبه: نه چرا این کار را بکنم؟ من فقط مامور بودم کمی او تنبیه کنم و مانع مزاحمت او برای شما بشوم همین.

وقتی با او صحبت کردم فهمیدم خیلی عاشق شماست چیزی که من هرگز آنرا نفهمیدم، دوست داشتن برای من یک کلمه بی معنی‌ست.

زویا: چند مرتبه خواستم با شماره تلفنی که همراه بسته بود تماس بگیرم اما موضوعی پیش نیامد، تا این که زوشا تشنج کرد می خواستم او را به بیمارستان ببرم.

غریبه: خوب شد با من تماس گرفتید من می توانم کارهای زیادی را انجام بدهم در بیمارستان داروهایی که بصورت موضعی خاطرات انسان را محو می کند موجود نیست.

زویا: هنوز نگفتید، واقعاً چه کاره هستید؟

غریبه: سئوالی کردید که من نمی توانم جواب بدهم فقط می توانم بگویم پدر شما یک قاضی بود من هم محافظ او بودم گاهی مجبور بودم برای حفظ جان‌شان مهارت های بیشتری کسب کنم.

زویا: چه شد که بعد از سالها این دفترچه را فرستادید؟ شما این دادگاه را شروع کردید؟

غریبه: من دیگر بازنشسته شدم دنبال دردسر و هیجان نیستم، تنها می خواستم هر چیزی را به صاحبش برسانم دادگاه هیچ ارتباطی با من ندارد.

زویا: میلاد زنده است؟

غریبه: من نمی‌دانم ولی می‌توانم بفهمم البته اگر شما بخواهید.

زویا روی صندلی نشست و سرش را بین دو دست گرفت آه جانسوزی کشید و گفت: از من از گذشته من و هر آنچه بر من گذشته هیچ نمی‌داند اما نمی‌دانم چگونه و از چه راهی متوجه جزئیات شده است؟

غریبه: گذشته تو بسیار روشن و شفاف است مگر چه شده؟

به یاد داشته باش تو کار خلافی انجام نداده ای که پشیمان شوی....

زویا: او فکر می‌کند من قاتل میلاد هستم، مسخره است.

مادر بزرگ قاتل.

خنده دار نیست؟

غریبه: وحشت آور است، حالا فهمیدم چرا این جوان تشنج کرده است.

زویا: نمی دانم چه کسی پشت این ماجراست و چه سودی می برد؟ اصلاً نمی‌فهمم مگر تو میلاد را رها نکردی؟

غریبه فنجان چای را برداشت جرعه ای نوشید به چشمان زویا خیره شد و گفت: زویا انگار هنوز قبول نداری که ماموریت من گوش مالی میلاد بود نه کشتن او، اصلاً از کجا می دانی او مرده است؟ شاید زنده است؟ شاید او می‌خواهد از تو انتقام بگیرد؟

زویا: انتقام چه چیز؟

غریبه: نمی دانم!!! شاید به این دلیل که با او ازدواج نکردی؟

زویا: دلیل مسخره‌ای است.

غریبه: من سعی می‌کنم رد او را بگیرم البته کمی خرج دارد.

زویا: برایم مهم نیست او زنده باشد یا مرده، فقط می‌خواهم بدانم این دادگاه لعنتی را چه کسی و برای چه منظوری شروع کرده؟

غریبه: انگار تو هم عاشق او بودی.

زویا: قسمتی از وجودم با سنگ ساخته شده.

غریبه: منظور شما قلب‌تان است؟ یعنی عاشق او نبودی؟

زویا: بعد از این همه مدت اسم بردن از عشق چه فایده‌ای دارد؟ گاهی دلم برای او تنگ می شود، فقط در همین حد.

بهتر است شما اثری از او پیدا کنید، اگر زوشا نبود من هیچ تمایلی به دانستن زندگی میلاد نداشتم.

برچسب: نویسنده: ماهان ایمانی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 1:55

صفحه بندی